✿جیگولی ترین دخی✿
برای داشتن چیزی که تا حالا نداشتی کسی باش که تا حالا نبودیــ :-)))))
این پست ثابتـــــــــــــــــــــــــــــه. دوستای گلــــــمـ نظرهایی که به تبادل لینـــــــــک و یا چیز های دیگه مربوطه رو اینجا بزارین لطفا و نظر در مورد یه پستی رو تو نظرای همون بزارین. بازم میگم که نظرای دیگه تو این پست گذاشته بشهــ پلیـــــــــــــــز!! و اما هر کس که میاد و نظر نمیده الهی کهــ: ۱- اگه تختش چوبیهــ بشکنه اونم تلپیـــ بخوره زمین!!! ۲- اگه هم که آهنیه شبا اینقد جقـ جقـ کنه که نتونه بخوابه!! ۳- اگرم تخت نداره شب یه دونه سوســــــــکـ گنده از روش رد شه!! ۴- الهی که وقتی میره دست شویی زیپــ شلــوارشــ گیر کنه و پایین نیاد اونوقت چیز شه!! آرهـــــــ!! تبادلـ لینکـ با همهـ صورتـ میگیرهـ هر کسـ همـ خواســـت منو با عنوانـ وبمـ بلینکهـــ. خبادســـــــــ + روز مادر رو با یک روز تاخیر به همه مامانا تبریک میگممممممممممم + چند روز پیش ۴۰ بابا بزرگم بود و ما به خاطر این که غذای بیرونو دوس نداشتیم و خودمون میخواسیتم بذاریم و بازم خونه ما مهمون بود و نمیتونستیم اینجا غذا بذاریم رفتیم خونه عمومینا. + چه عجب گوش شیطون کر!! مدرسه تصمیم گرفت ما رو ببره اردو + الانم ک دارم مینویسم داداشمو زن داداشم رفتن خونه خالم با اون یکی خالم من نرفتم + دوستان آمار وبم بالاست اما نظرا تعدادشون کمممممم به نظر خودم ک خیلی حرفیدم نظر شما رو نمیدونم!!!!!!!!! بای تا های دوستای گلمممممممممممم دوستان من امتحانام شروع شده به خاطر همین دیگه نمیرسم تند تند بیام نت نامردین اگه فراموشم کنین و دیگه بهم سر نزنین فعلا بای + اول میخوام درباره فوت پدر بزرگم بگم +من یه پسر دایی دارم که خیـــــــــــــلی دوسش میدارم + چند روز پیش عجیب هوس خرما کرده بودم + عمو بزرگم خونه ما بود سر شام من با پسر عموم ( همونی که بهم میگه شبکه ۴) سر ته دیگ دعوا میکردم حالا دیگه فعلا بسه بگذریم که یه روز از زندگی من مثل یه دونه کامل از این رمانای طنزه. فعلا باااااااااااااای دوستای گلم اگه تو این مدت نبودم، اگه به وبتون سر نزدم، همش فقط و فقط یه دلیل داره... بچه ها بابابزرگم فوت کرده.... اگه الانم اومدم اینه که الان تازه خونه خالی شده و مهمونا رفتن... منم وقت گیر اوردم و کانکت شدم. اما فک نکنم تا چند هفته دیگه برسم بیام نت... پس ببخشین اکه نتونستم بیام وبتون بای بای دوستان گفته بودم تا قبل از ۱۳ به در ولی الان اومدم دیگهههه! نا راحتین میرماااااااااااااااااااا!!!!! +الان ۲ تا خبر بد دارم که یکیش اینه که بابابزرگم الان بیمارستان بستریه به دلیل نارسانایی کلیه و مشکوک به سرطان ریه!! + امروز صبح داییم اینجا بود با خانواده بعد ما جوونانشستیم دان کی شد بازی کردیم + آخ جووووووووووووون فردا میریم خونه خالم مهمونی + آها راستی تا یادم نرفته این آدرس وبلاگ دختر عموم برین هم بهش سر بزنین هم لینکش کنین البته فقط دخترا چون اون پسرارو قبول نداره!!!!! آره. ایناهاش: Sonia-z.blogfa.com +حالا خاطره از عید زیاد دارم اما الان حسش نیست بعدا میام. بای تا بعد. دوستون دارم زیاد +اول از همه ۴ شنبه سوریتونـــ مبارک. +جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ! +دوباره یه جیــــــــــــــــــغ دیگه + راستی عید همه رو پیشاپیش تبریک میگم فعلاااااا باااااااااااااااااااااااای تا بعد دوستون دارم زیااااااااااااااااااد + جمعه که عقد داداشم بود کلی بزن و برقص کردیم من که دیگه از بس رقصیدم داشتم از پا درد میمردم! + آجی بزرگم می خواست با خواهر شوهرشینا بره ترکیه اونم با ماشن خودشون!! + داشتم از مدرسه میومدم خونه یه پسره جلو پام تی ان تی انداخت راستی این آدرس ایمیلمه: sevinzamani@yahoo.com خب دیگه خیلی حرفیدم فعلا تا بعد +چند شب پیش رفتیم خواستگاری قرارارو گذاشتیم و قرار شد که آخر این هفته یه جشن بگیریم. + بچه بودم خوشگل بودم؟؟؟ + دفتر عقایدمو دادم پسر عموم بنویسه توش نوشته بودم یه فحش بگین اگه گفتین چی نوشته بود؟؟؟ فعلا بای تا بعد دوستای گلم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پروفایلمم فعاله اما هر چیز دیگه ای خواستین دربارم بدونین تو نظرا بگین![]()
راستیـ هر کسـ کهـ دیر بهـ دیر بهـ وبمـ سر بزنهـ حذف میشهـــــ
(یعنیــ کهــ تند تند بیاینــ وبمـــ:دی)
بعد با هر کســ کهــ تبادلـ لینکـ میکنمـ لوگومو بذارهـ تو وبشـ پلــــــــــــــــــــــیز!!! راستیـ اینـ وب موضوع خاصیـ ندارهـ و دربارهـ همهـ چیز نوشتهـ میشهـ (البته بیشتر خاطره هس)![]()
ـــی
امید وارم که صدو بیست سال سایه تون بالا سرمون باشه.
مامان خودمم که دیگه عشقههههه نفسههههههههه عمرهههههه. قربونش برممممممممم:))))
و من از تمام آسمان یك باران را می خواهم![]()
و از تمام زمین یک خیابان را![]()
و از تمام تو ...![]()
یک دست که قفل شود در دست من ....!![]()
روز مادر به همه مامانهای مهربون مبارک![]()
خلاصه رفتیمو بعد از کلییییییییییی دلقک بازی دراوردن کارا تموم شد و ساعت ۵ رفتیم که بخوابیم.
اما مگه میخوابیدیم اینقد که با سونیا دلقک بازی دراوردیم سر جامون از خنده روده بر شده بودیم
. فک کنین ساعت ۶ خوابیدیم و ساعت ۱۰ بیدار شدیم
. واییییییییییییی که من دور از جوونم دور از جونم دیونه شده بودم دیگه
. بعدم توی مسجد منو سونیا فقط پذیرایی میکردیم بقیه نشسته بودن دستور میدادنو اینجا کارد میزدی خونم در نمیاومد اما این پسر عموم (بهزاد) اینقد سر به سرم گذاشت ک دیگه دیوونه نبودم. آرههههه.
. اول چالوس برد بعدم درکه
. من رفتنی درکه فک کنم هر چی لیپید اضافه داشتم همه آب شد
اما برگشتنی اینقد ک آلو و ذغال اخته خریدیم خوردیم که هر چی ک آب شده بود برگشت تازه اضافه هم کردیم.
تازه اونجا کلییییییی از پسرا میخواستن شماره بده ک همچین بهشون اخم میکردم که خودشونو قهوه ای میکردن و پشیمون میشدن. آرهههههه.![]()
!!!!!!! آبجیم با دوستاش رفتن سینما بعدم خرید ک بازم من نرفتم
!!!!!! مامانمو بابام رفتن بیرون گردش![]()
( ایندفه میخواستم برم آآآآآ اما بابام سر خر نمیخواست خودشون رفتن تنها خوری و گردش
):(((( منم ک تنها اومدم نت ولی زنگولیدم دوستم بیاد ک فعلا نیومده.![]()
!!!!!! چرا اونوقت میاین نظر نمیدین؟؟؟ من آهم زود میگیره تختتون میشکنه هااااااا!!!!!!!![]()
![]()
![]()



؟ منم خوبم
: نمیدونم چرا اما جز سه روز اول دیگه واسش گریه نکردم شایدم واسه اینه که آمادگی شنیدن این خبر رو داشتم بالاخره سرطان ریــــــــــــــــــــــــه
!!! خیلی سخته. امیدوارم روحش شاد باشه.![]()
(سونیا حامدو میگم) آره خیلیااااااااا
ا. (البته بگم نامزد داره فکرای ناجور نکنین
) ۵ شنبه اول دایی جونم اومد اما حامد چون تو شرکت کار داشت نیومد منم کلا دپرس شدم
. این ۵ شنبه داییم اومد گفت که حامد نیومده منم دیگه کم مونده بود گریه کنم
که در زدن من اومدم درو باز کنم دیدم که بعلههههههههههههههههههه خود خودشه
. حالا من تو مجلس ختم جیغو دادو اینا که خیلی خوشحالم که حامدی اومدی.
مامانمم هی بهم چش غره میرفت
آرهههه!![]()
مامانمم چون میدونه من اگه بدونم خرما تو خونه هس در عرض دو دقیقه تموم میکنم
به روم نمیاره که خرما هست. اره رفتم پیش بابام میگم: بابایی جووووونم! بابام: بله؟ من: میری واسم خرما بخری؟
؟؟ بابام: خرما!!! ( حالا بگذریم که کلی اذیتم کرد بعدم گفت): تو یخچال داریم دیگه
مامانمم گفت: علییییییییییییییییییییییییییییی
! خرما نداریم. بعدم اشاره کرد که بهم نگه که خرما داریم
. بابامم که دوس داره یه ذره سر به سر مامانم بذاره گفت: سوین جوونی بپر بریم که تو یخچال خرما هست منم هوس کردم چند تا با چایی بخورم
. منم که از این کل کل بین مامان بابام از خنده دل درد گرفته بودم نشستم سر جام
. حالا این ور مامانم یه چیز میگفت بابام سر به سرش میزاشت.
اینجا که من سر گیجه گرفته بودم
( چون مامانم دنبال بابام میکرد البته با خنده
) گفتم: بابا خرما نخواستیم بیخیال دیگه
.که دیدم یه بسته خرما افتاد رو پام
. ( ددی جووووووووونم نمیدونم تو اون چند ثانیه چطوری اون همه را هو تا آشپز خونه رفته بود برام خرما اورده بود
) من به مامانم: مامی خرما نداشتیم دیگه
! مامانمم که از این حرکات بابام خندش گرفته بود، گفت: خیله خب دیگه من کم اوردم سوین دو تا بردار ببر بذار سر جاش
. منم که عین خیالم نبود با بابام نشستیم نصف خرما رو با چایی خوردیم
که مامانم حرص میخورد
آخر بابام گفت: خانومم خودتو ناراحت نکن دارم میرم بیرون خرما میخرم.
حالا اینورم به من چشمک میزد. آرهههههههه .
اینم از مامان بابای ماااااا.![]()
اون بشقابو میگرفت ازم به مامانمم میگفت که اون یکی ته دیگا رو بهم نده.
آخرش من با التماس: بهزادددددددددد تو رو خدا یه دونه بده دیگه
مامان میگه تو نمیزاری من بخورم
. بهزاد: بیا این یدونه رو بگیر اما بزار لای دفتر خاطراتت خشک شه بعدا برات خاطره میشه.
بهش نگا میکنی میخندی
منم که دیگه نمیتونستم حریف زبون این بشر بشم خندیدم و اون ته دیگو خوردم.
ارهههههههه اینم از پسر عموی ما.![]()
اول به خاطر مامان بابام بعدم به خاطر پسر عمو ها و پسر دایی هام
که نمیدونم از سر به سر گذاشتن من چرا اینقد لذت میبرن
. بهم میگن: نه تو باحالی.
جواب میدی اونم باحال آدم باهات کل بندازه کلا حال میکنه.
آرهههههه.![]()
![]()


![]()
! منم خیلی ناراحتم البته بابام با عموم هام خداییش از هیچ کاری براش دریغ نکردن اما دیگه دیگه!!!
اما دومین خبر بد که واسه من خیلی گرون تموم شد..... این بود که..... تبریز نرفتممممممممممممممم!!
آبجیم رفت خیلی اصرار کرد که منم برمااااا اما من به خاطر دلایلی نرفتم
(سونیا میتونی حدس بزنی چی بود اون دلایل دیگه؟
؟)
( دو تا پسر داییام با نامزد پسر داییم و من و اجیم
) آره که آبجیم باخت!
!!!!!!! من وقتی چهار تا برگه که اسم گیلاس روش بود دستم افتاد همچین با ناز گفتم دان کی شد که هیچکس باور نکرد فکر کردن شوخیه بعدشم خندیدن و پسر داییم مسخرم کرد![]()
. آرههههه البته من تا اون حد لوس نیستماااا ولی نمیدونم چی شد که اونجوری گفتم.![]()
از الان دارم برنامه ریزی میکنم چون احتمالا بعدش بریم خونه همون دایی بالاییم
!!!! فکر کنین دیرو دو تا شارژ ۵ تومنی تموم کردم اینقد با دوستم اس بازی کردیم که همچنان انگشت شستم درد میکنه!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()

بعدش خوبین؟؟؟؟؟ کار بدی که نکردین
(منظورم ترقه بازی و تی ان تی و ایناس)
نمیگم بده هاااااا نه! چون من میترسم کسی نباید بترکونههههههه!آرههه!![]()
![]()
من خرید عید نکردمممممم!!
یعنی نه این که نرمااااا هیچی پیدا نکردممممم اعصابم خط خطی شدهــ!
حالا جمعه هفته پیش که داشتیم میرفتیم (به ظاهر واسه من خرید کنیم که آبجی و زن داداشم فقط خرید کردن!!!![]()
) آهنگ ناری علی رضا روزگارو تو ماشین، آجی جوووننم گذاشت که تا آخر من با دختر عمو و عروسمون پشت داشتیم میرقصیدیم
(که اگه بشه اسمشو رقص گذاشت فقط ادا بازی بووود
)آرههههه. کلا دیووونه ایمم که من سردسته ام.!!آرهههه!![]()
(این بلند نبود مامانم اینا خوابن
) واسه این که مدرسه ها تعطیلللللل شده منم خوشحالللللل!
حالا دوشنبه تو کلاس ما فیلم هندی بود باید میدیدین دوستام گریه میکردن که یه ماه همدیگه رو نمیبینن
!!! (آخه شما بگین دختر ۱۶ ساله و این کاراااا)
که من بهشون میخندیدم
که دوست جون جونیم(الهام) زد زیر گریه که منم با گریه اون دو قطره اشک ریختم
که اون یکی دوستم به شوخی زد تو سرم و گفت: تو همون بهتر که گریه نکنی چشات خوشگل تر میشه
!!!!! که با این حرفش من گریم بیشتر شد آخه همیشه من هرچی میگفتم اون جملشو با " با این چشات" تموم میکرد منم خب سنگ نیستم که دلم واسشووون میتنگید البته الان همدیگه رو میبینیم و از طریق اس از حال همدیگه با خبریممم! آرههههه!![]()

چون شاید منو تو اون ۱۳ روز پیدا نکنین آخه اگه خدا بخواد که میدونم میخواد میخوام برم تبریززز
! اوووووووووووخـیـــــــــ! از الان خوشحالم چه برسه به اون موقع!
آها راستی به همه دخترا و تعداد کمی از پسرا خسته نباشید میگم تا خستگی خونه تکونی از تنتون در بره
(آخه من که میدونم این مامان باباها شما هارو مظلوم گیر اوردن من خودم درکتون میکنم دیگه خودمون به کوزت گفتیم تو برو ما هستیم
" حالا آخه چقدرم من کار میکنم!
) 

تو این یه هفته ای که نبودم کلی اتفاق افتاد همشم خوووووووووب
الان بهتون میگم:
![]()
شانس اوردم که کفش اسپرت گرفته بودم وگرنه که دیگه بیچاره میشدم!!!!!!!
تو محضر من داشتم رو سر داداشمینا قند مساویدم عروسمون برگشت گقت: سوین بختت باز میشه قند بساویا!
من: خدا کنه!!!!!!
داداشمم چپ چپ نگام کرد اما با شیطنت!![]()
! میگم چرا با تور نمیرن؟؟
میگه با ماشین حالش بیشتره!!!
اما من امروز دلم خنک شد حالا میگین چرا؟؟؟؟؟؟
واسه این که سفر کنسل شد حالا خوحالیه من چیه؟؟؟؟؟
؟ این که منو نمیبردن
اما قرار شد عید با داداشم اینا برن بازم منو نبرن!!!!!![]()
منم جیغ پریدم بغل دوستم که باعث خنده پسره
و عصبانیت من شد
. تازه اگه دوستم نبود میرفتم یغه پسره رو میگرفتم دوستم به زور نگهم داشته بوددددد!![]()
![]()

![]()
خیلی خوشحالم هم واسه داداشم هم واسه دختره حالا میدونین چرا؟؟؟
( چون از داداشم بهتر کسی رو گیر نمی اورد الحق که داداشمم سلیقش خوبه
) اما این وسط تنها چیزی که ناراحتم میکنه نبود اون یکی داداشمه
!!!!!!! یعنی اون الان از این جریانا خبر داره؟؟ یا اگه الان اگه زنده بود چی کار میکرد؟؟ این فکرا مثل خوره افتاده تو جونم و باعث میشه واسه رفتن هر دو داداشام گریه کنم. ![]()
![]()
عکسم رو گذاشتم نگا کنین بگین!! البته چهرم خیلی تغیر نکرده فقط یه ذره جا افتاده تر شده. ![]()
نوشته بود مثل شبکه ۴ میمونی هیچ کس نگات نمیکنه
!!!!!! البته بهش گفته بودم که جنبه شوخی داره ها اونم با من زیاد شوخی میکنه اینو نوشت منم که اونو خوندم تا حالا هر دفه دیدمش بهش میگم " سلام شبکه ۴" یا "خوبی شبکه ۴"!![]()
![]()

| Design:♀ali-hadis♂ |






